تبليغاتX
a . r . a

 

مانده که عاشق شوم

و این جانب شخصا مانیتورم سوخته است

آشنای انگلیسی بلد سرکارم نهاد

بوییدن پرتقال تامسون و ترنج را دوست میدارم

آبگرمکن هم سوراخ گشته

حافظا ...

 

امیدی هست ؟

  

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388;ساعت 16:50; توسط a.r.a; |

 

 

مشخصات : قد بیش از 180 – وزن متعادل – سن حدود 23 – جنس اعلاء . (توضیحات : وجود یک خال در بالای سمت راست لبش احراز گردیده).

 

لیست برخی اعمال و رفتار اثبات شده ی او تاکنون :

 

 1- عدم علاقه به انجام تکالیف. بدین توضیح که در دوره ابتدایی از نوشتن مشق متنفر بوده و به نحوی از آن فرار میکرده مثلا وقتی به نیم سال تحصیلی می رسید مشق های قبلی را که نوشته بود فقط اسم درس را پاک می نمود و اسم جدید را بالای آن می گذاشت و نشان آقا میداد.

 2- کاسبی کردن در زمینه عکس های آدامس در دوران قبل از بلوغ. بدین توضیح که وی دوچرخه اش را به بچه های محله میداده تا دور فلکه بچرخند و بابت هر بار چرخیدن یک عدد عکس دریافت می نموده.

 3- نگهداری و پرورش چند عدد جوجه در دوران طفولیت.

 4- ماهی گیری و شنا در فصل گرما درون جویبارهای اطراف محله.

 5- کش رفتن آیدین از بوفه مدرسه ابتدایی به همراه یکی از همکلاسی ها {تذکر: آنها سر کلاس از معلم اجاره دستشویی می گرفتند ولی چون در بوفه همیشه باز بود و مستخدم هم فقط زنگ تفریح در آنجا حضور میافت موقعیت برای عمل خلاف آنها فراهم می گردید} ، بلند کردن اجناس خوراکی از مغازه ها در تمامی دوران قبل از دبیرستان ، بلند کردن برچسب های کارتونی و عکس فوتبالیست ها از لوازم التحریر در دوران راهنمایی ، قاپیدنcd های بازی از مغازه های کامپیوتری در دوران دبیرستان.

 6- حذف شد.

 7- نامزد بهترین بازیکن سال در رشته های: دمپایی بازی ، عکس بازی ، تشتک بازی ، رنگ لباس و تیله بازی.

 8- فروش شانسی در دوران راهنمایی {تذکر: از آنجا که این شخص در آن دوران بسیار قالتاق بوده و هیچ گونه رفتار مدنی از خود نشان نمی داده ، قبل از ارایه شانسی برای فروش ، اقدام به بازکردن شانسی می نموده و جایزه ها را برای خودش کنار می گذاشته}.

 9- فرد مذکور تصور داشته در دوران ابتدایی نمراتش 20 یا 19 بوده ولی پس از گرفتن پرونده از آموزش و پرورش جهت تأیید مدارک در سفارت ، کاشف به عمل می آید که او در دوران ابتدایی هم تنبل بوده و از این خبرها نیست.

10- شروع به نماز و عبادت خدا در سنین هشت-نه سالگی.

تبصره : البته پس از رسیدن به سن تکلیف ، به تدریج از رغبت وی بر عبادت کاسته شده  و روی به الافی و بطالت می آورد.

11- عضویت در گروه 3 نفره ، متشکل از ara ملقب به arof ، احمدرضا ملقب به خرمگس و برادر احمدرضا ملقب به عینکی. {تذکر ، این دو برادر از یک خانواده تقریبا سطح بالا (پولدار) بوده و مثل اغلب برادران دنیا خیلی از هم خوششان نمی آمد ، از این رو منافع بیشتری از عضویت در گروه ، عاید ara می گردید. به عنوان نمونه خرمگس و arof به فلافلی مراجعه می کردند ولی خرمگس برادرش را مطلع نمی کرد تا حالش را بگیرد و وقتی عینکی متوجه می شد ، برای لج با برادرش ، arof را به سفره خانه سنتی (باغ صبا) دعوت می نمود تا پس از صرف شام مفصل ، با هم قلیان بکشند. تذکر دیگر: از آنجا که فرد مذبور استطاعت مالی نداشته (مفلس بوده) و فقط بچه باحالی بوده ، تمامی این سور و ساتها به عهده سایر اعضا بود}.

12- جیم شدن از کلاس زبان و کامپیوتر ، جهت فعالیت در گروه سه نفره. که از فعالیت های این گروه می توان به :

* ولگردی در کوچه ها و خیابان ها

* زنگ خانه مردم را زدن و آژیر ماشین را در آوردن و فرار کردن { تذکر : گاهی خرمگس فراتر از این حرف ها می رفت و چند آجرپاره به درب خانه فرد آسیب پذیر می کوبید و آنگاه به همراه سایر اعضا با هیجان اقدام به فرار می نمود. این قبیل مراسمات معمولا در نیمه شعبان و یا در ماه محرم پس از صرف شام مساجد انجام می گرفت}

* گیر آوردن یک پسر بچه در سر ظهر و بازجویی از او ، مثلا کلاس چندمی؟ بلدی شعر بخونی؟ الان داری کجا می ری؟ تو با مامان-بابات توی یه اتاق می خوابی یا جدا؟ و ... {تذکر : به اعتراف ara چند پس گردنی هم به متهم در اواخر بازجویی زده می شد ، چون این کار به آنها حال می داد}.

* بازرسی از قهوه خانه های شهر و انتخاب چند عدد مرغوب به منظور صرف شام و عیاشی { تذکر : مخارج این مجالس توسط آن دو برادر و با شیوه هایی از قبیل فروش پنهانی قطعات کامپیوتری و گرفتن پول از پدر ، به این بهانه که آن قطعه سوخته و باید جایگزین شود و یا گرفتن پول برای ثبت نام در کلاس کنکور و زبان و کامپیوتر و نشان دادن یک فیش ساختگی جهت صحت ثبت نام. لازم به ذکر است این گروه با خریداری یک مهر "دریافت شد" فیش ها را به امضای ara می رساندند}.

* و غیره.

13- خواندن کتاب جنیان و جن زدگان در زیر زمین.

تبصره1 : عمل مطالعه شب هنگام صورت می پذیرفته و هیچ یک از اعضای خانواده او را در مطالعه همراهی نمی کردند ، چرا که آنها در طبقه فوقانی استراحت می نموده و از وجود کتاب بی خبر بودند.

تبصره2 :این شخص پس از مطالعه کتاب و ترسیدن ، برای احساس امنیت و خواب راحت ، کتاب را به خرمگس که هم اکنون ساکن تهران است هدیه می دهد.

13مکرر- سابقه کار در گذر خان {تذکر : این مکان از بازارها و معابر مرکزی شهر قم می باشد و بسیار ناخوش آیند برای افراد پاکیزه می باشد و نام دیگر آن بازار عرب هاست. در ضمن ، به افراد خوشگل و خوش تیپ (دختران جوان) توصیه می شود در آنجا تردد نفرمایند}

14- تحصیل در دانشگاه بدون داشتن مدرک پیش دانشگاهی.

تبصره : البته فرد مذکور یک دوره پیش دانشگاهی را در دانشگاه بین المللی قزوین گذرانیده.

15- عدم تغییر چهره در برخی موارد. به عنوان مثال وقتی دختر زیبایی ادا اتفار می ریزد و عشوه می آید تا نظر او را جلب کند ، چهره وی همچنان سرد و سنگین باقی خواهد ماند ، به نحوی که دختر بیچاره در ذوقش خورده و پشیمان می شود ، و یا وقتی کسی را در مکان شلوغ گم کرده و پس از جستجو او را ببیند ، چهره اش همچنان آرام است و فقط می گوید : بریم؟

16- آشنایی با میم صاد و فراگرفتن وبلاگ نویسی و کاربرد صحیح فتو شاپ!

17- سفر به افغانستان به منظور اخذ ویزای تحصیلی.

تبصره : ایشان در این سفر ذهنش کمی باز شد و همچنین دریافت که مردم سرزمین او بسیار فقیر و بدبخت هستند و بیشتر فقر آنها جنبه فرهنگی دارد و در این خصوص شدیدا اضهار تأسف نمود.

18- وی اظهار می دارد از معاشرت و آشنایی و حتی مشاهده جوانان همشهری احساس خجستگی می کند.

19- طبق تحقیقات به عمل آمده ، این فرد چندان علاقه ای به عمل چنسی از خود نشان نداده ولی با لاــس زدن بسیار موافق است ، آنچنان که خرس با عسل.

20- فرد مذبور پس از ورود به دانشگاه اقدام به سرائیدن شعر نمود ولی با گذشت زمان فهمید که او شعر نمی گفته و شر می گفته لذا از ادامه آن منصرف شد.

21- ara پس از بازداشت و حبس موقت در اعماق ذهن خود ، هم اکنون آدم شده و دارای رفتاری مدنی گردیده و هیچ گونه عمل مغایر با قانون و عرف در وی دیده نمی شود. (امید است این گونه رفتار پس از صدور حکم وی نیز ادامه یابد).

22- شایان ذکر است فرد مذبور چند سال پیش در اردوی دانشجویان خارجی به مقصد شیراز و همچنین در اردوی همدان مشاهده گردید و حضور او به اثبات رسید. {تذکر : این اردوها که از طرف نهاد رهبری تغذیه می شد ، برای این شخص بسیار خوش آیند بوده و از خاطرات خوش او تلقی می گردد و عکس هایی هم به یادگار گرفته}.

23- طبق گزارشات به دست آمده ، چندی پیش انقلابی درون ایشان رخ داد و گمان می رفت که تغییراتی ایجاد شود ولی به دلیل نفوذ افکار پرت و پلا ، بی ثمر ماند. مانند همین موج سبز که در ایران به پا شد ولی از پای ماند.

24- به اطلاع می رساند این شخص به پیشنهاد یکی از دوستانش که شاهد تغییرات اساسی او بوده ، برای شرکت در مصاحبه ی ورودی حوزه علمیه اقدام نمود ولی در پایان مصاحبه به این نتیجه رسید که هرگز با درخواست او موافقت نخواهد شد چراکه در اثنای جلسه به این مطلب پی برد که هیچ گونه بار اطلاعاتی مفید در مغزش وجود ندارد. به عنوان نمونه وقتی مصاحبه گر از تعداد اعضای شورای نگهبان پرسید او پاسخ داد فکر کنم 5 نفر باشند{ تذکر : این سوال از مصخره ترین مباحث رشته حقوق است} ویا وقتی از مسائل سیاسی ایران و افغانستان سوال کرد وی پاسخ داد فقط می دانم کرزی برنده شد و در ایران هم خبری نیست.  در مورد احکام دین هم که رویش سیاه است و فقط می داند نماز چگونه خوانده می شود.

25- اخیرا هم درخواستی جهت تشکیل یک کانون فرهنگی تحت عنوان دانشجویان افغانستانی مفید دادند که معاون فرهنگی دانشگاه رید به حالشان و اضافه نمود که آیا قصد تأسیس یک کانون ناسیونالیستی دارید؟ که به آنها خیلی برخورد و جهت اعتراض هیچ اقدامی ننمودند. { تذکر : البته آنها با تشکیل کانون ، 3 هدف مهم و حیاتی را دنبال می کردند ، اول گرفتن اردو برای اعضای کانون دوم گرفتن هزینه (پول) تایپ ، طراحی و چاپ نشریه و سوم هم به دست آوردن اینترنت نامحدود جهت رفاه بیشتر و پژوهش}.

26- چیدن پنهانی شاه توت از باغ دانشگاه به همراه میم صاد.

تبصره : 2 ماه پیش محل درختان انار هم کشف شد و قرار بود بعدا به محل عازم شوند که دیدند مسئولین زودتر اقدام نموده و در حال انتقال انارها به خارج از دانشگاه  می باشند.

27- این فرد ، یعنی ara معترف است و اقرار می نماید که در خود چیزی نمی بیند که بدان ببالد و فقط مثل برخی ناسیونالیست ها به پیشینه مردمان سرزمین خود می نازد و مفتخر است که برخی از شاهکارهای خلقت در سرزمین پدری او زیست داشته اند و این اشخاص نامدار عبارت اند از:  ابن سینا ، ثنایی ، ابوریحان بیرونی ، رودکی ، مسعود سعد سلمان ، مولوی بلخی ، خود بلخی ، جلال الدین افغانی ، بیدل ، خواجه عبدالله انصاری ، پدر فرد مذبور و ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388;ساعت 10:42; توسط a.r.a; |

 

چه حس خوبیه  وقتی آدم حالش گرفتس و افکارش مثل یه کلاف سردرگمه ، یکی رو داره که باهاش حرف بزنه ، حرفای دلش رو بگه. آدم دلش به یه سر تکون دادن خوشه و جمله : آره می فهمم ، همین طوره !

ولی اونی که هنوز کسی رو پیدا نکرده تا باهاش حرف بزنه چی؟ فقط نگاه میکنه ، توی فکرش سیر میکنه ، شاید هم یه سیگار دود میکنه. کسی اون رو نمی فهمه! شاید هم روی تختش به سقف خیره میشه ، یا توی ایستگاه اتوبوس از خودش می رسه این آدمها دنبال چی اند؟ یکی رو میبینه که mp3 توی گوشش گذاشته و با صدای بلند داره مغزش رو می ترکونه! باخودش میگه چه دل خوشی داره این!

غافل از اینکه همون یارو هم با صدای موزیک می خاد افکار گره خوردش رو ساکت کنه!

 

---------------------------------------------------------------

پ ن : هر کسی واسه خودش یه داستانی داره ، در حد بادبادک باز ، در حد لاست ، شاید هم خیلی خارج تر از حد تخیل!

 ---------------------------------------------------------------

؟! : همین چند وقت یش یه نفر داستانش رو برام تعریف کرد. باورم نمی شد این همه اتفاق بتونه توی یه نفر جمع بشه! شاید یه روز نوشتمش!

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388;ساعت 10:31; توسط a.r.a; |

 

اون: همیشه دلنوازن رو نگاه میکنم و منتظر میمونم تا تموم شه و آهنگش رو گوش کنم.

من: خوب وقتی تموم شد برو گوش کن که الاف نشی، مگه خوشت میاد؟

اون: نه خره باید داستانش رو تماشا کنی تا آهنگش بهت بچسبه!

من: اوهوم، بعله... ( و یه نگاه عاقل اندر سفیهانه به اون)

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388;ساعت 9:54; توسط a.r.a; |

 

دوباره از اون احساسات بهم دست داد، از کلاس که تعطیل شدم با میثم رفتیم توی بوفه و دو تا نسکافه گرفتیم. خسته بودم ، احساسا میکردم نسکافه میتونه هوش و حواسم رو تعمیرکنه. نسکافه رو هم زدم و کیفم رو گذاشتم روی میز و به صندلی تکیه دادم. نمی دونم فکرم کجا سیر می کرد. میثم جلوم نشسته بود و داشت یه چیزی می گفت. لیوان نسکافه رو گرفتم دستم. داغ بود! یه کم ازش ریختم توی حلقم، به نظرم حواسم رفت توی شکمم سراغ نسکافه، آخه نمی فهمیدم میثم چی داره میگه. یه دفعه یه احساس وغیره ای بهم رسید. دلم میخواست لیوان نسکافه رو ببرم بالا و خیلی آروم و کم کم بریزم روی سرم، تا اون نسکافه قهوه ای رنگ از لای موهام رد بشه و بعد هم از روی صورتم بره توی یقم. خوب البته به این شرط که نسوزم و همه چیز با یه بشکن به حال اولش برگرده!

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388;ساعت 13:15; توسط a.r.a; |

 

میگن مُخ تنها چیزیه که کارکردَش بهتر از آکِشه! راسته؟

 

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388;ساعت 19:25; توسط a.r.a; |

 

از قدیم ندیما گفتن اگه آشنا داشته باشی خدا کارتو را میندازه !!

آشنا : یعنی همون واسطه یا پارتی . البته پارتی یکی از بندهای اصل پ قانون اساسی ایرانه ، نه فقط ایران بلکه اکثر اجتماعات بشری ، از جمله افغانستان .

اصل پ : 1- پروردگار 2- پارتی 3- پول 4- پاچه خواری 5- پررویی.

البته خیلی از حقوق دانها پروردگار رو جزو این بند نمی دونن و اعتقاد دارن که اگه دسترسی به یکی از سایر بند ها داشته باشی ، اون وقت پروردگار کارت رو را میندازه!!

انشا الله !

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388;ساعت 22:26; توسط a.r.a; |

 

توی این ماه مبارک رمضون ، واسه نیازمندا زیاد دعا کنید. قربون همتون!

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388;ساعت 17:26; توسط a.r.a; |

 

مرده شور شمات رو ببره ! این جوری نگام نکن. من خر نمی شم و تخفیف هم بهت نمی دم

[ یاد خودم افتادم که اگه  صدای منم اون جوری نازک بود یه تخفیف درست و حسابی می گرفتم]

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388;ساعت 22:29; توسط a.r.a; |

 

از جـور و جـفا خســته ام خسـته
از غـمـی کـه بر دلـم نشـســتـه
مـردم از دیدن دلهای شـکسـته
از دلـم که بی رُخـت گسـسـته
در مانده ام از وزن سوال بی جوابش
زده ام زندگـی و حـال و هــوایـش
از حـس کردن این رنج و عزایش
آید روزی که ببوسم من عبایش؟
باز آی و آسوده کنم زین در و پیکر
از ایـن مــعــرکـه زمــخــت پیــکــر
آی و بیرون ببرم زین هوای سنگین
لطفی کن و پرواز دهم زین حال غمگین

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388;ساعت 11:52; توسط a.r.a; |